زمستان

برگ ها که رفتند
زمین لحاف سفیدش را بر سر کشید
و خوابید
گر چه شانه هایش آن زیر می لرزید
حورا- زمستان

آسمان

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

Short Poem

نشسته در رهت ای صبح، چشم شب زده ام
طلایه دار ! زخورشید شب شکن چه خبر؟
بشارتی به من از از کاروان بیار ای عشق
همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟
حسین منزوی